اسلایدرفرهنگ و هنرهمدان

داستان یک جشن در دبستان بوعلی

لبخند در دل محرومیت

در نقطه‌ای دور از هیاهوی شهر، در دامنه‌های خاموش بخش شرا از شهرستان همدان، جایی که کوه‌ها هم صدای کودکان را کمتر می‌شنوند، مدرسه‌ای کوچک با ۹ دانش‌آموز در سکوتی عمیق ایستاده است؛ دبستان بوعلی، مدرسه‌ای چندپایه، با تنها یک معلم و امکاناتی حداقلی، اما با دل‌هایی بزرگ و چشم‌هایی که هنوز برق امید در آن‌ها پیداست.

به‌گزارش صدای گردشگری ایران(ویتنا)، روز دوشنبه،15 ازدیبهشت ماه1404، این مدرسه کوچک شاهد رویدادی بزرگ بود؛ جشن دهه کرامت با حضور صمیمی مدیرکل آموزش و پرورش و جمعی از خبرنگاران و فعالان رسانه‌ای همدان. این جشن به همت هیأت زینبیون و همکاری اداره‌کل آموزش و پرورش استان همدان، رنگی تازه به دیوارهای خسته‌ دبستان بوعلی زد.

فضای سرد و خاک‌آلود حیاط مدرسه، با حضور گروه شاد و کودک‌پسند «عموصفا و گیگیلی‌ها»، به محوطه‌ای پر از خنده‌های کودکانه و شادی‌های صمیمانه تبدیل شد. چهار پسر و پنج دختر این مدرسه همراه چند کودک و نوجوان دیگر روستا با چشمانی پر از شوق، دست در دست در کنار عمو صفا و گیگیلی‌ها روزی به یاد ماندنی را رقم زدند و صدای خنده‌هایشان، سکوت همیشگی روستا را شکست.

خانواده‌های دانش‌آموزان نیز با چشمانی پر از شوق و بغضی خفته در گلو، اما خنده بر لب، کنار فرزندان‌شان ایستاده بودند؛ شاید برای نخستین‌بار در این مدرسه، جشن و رنگ و موسیقی، مهمان بود که بی‌تردید تأثیرش در دل‌ها ماندنی شد.

در ادامه برنامه، لحظه بریدن کیک توسط مهمانان و کودکان فرا رسید. لحظه‌ای که شاید برای دیگران ساده به‌نظر برسد، اما برای این کودکان، لحظه‌ای جادویی بود؛ لحظه‌ای که در آن احساس کردند دیده می‌شوند، مهم‌اند و جایگاهی در دل جامعه دارند.

هدیه‌هایی کوچکی هم‌چون لوازم‌التحریر، وسایل بازی، عکس‌هایی زیبا چاپ شده بر شاسی و بسته‌هایی از مهربانی با شاخه‌ای گل به تقدیم دستان کوچک اما پرامید این کودکان شد. هدایایی که شاید بتوانند اندکی از بار کم‌توجهی‌ها و نبود امکانات آموزشی را سبک‌تر کنند.

اینجا روستای آب انبار است؛ مرز استان همدان و مرکزی و حدود 60 کیلومتر با شهر همدان فاصله دارد. اینجا خبری از عدالت آموزشی نیست اما امید هنوز زنده است. به چهره زیبا و معصومانه کودکان روستا که نگاه می‌کنم با خودم فکر می‌کنم؛ «تصویر این کودکان از آینده چیست؟!

چقدر ساده می‌توان لبخند را بر روی لبان آنها نشاند و چقدر تلخ است که در فاصله کمتر از یک ساعت شهر آن‌ها این‌گونه در محرومیت هستند و شاید خیلی از اتفاقاتی که برای بچه‌های شهر عادی شده است، برای آن‌ها یک آرزو و رویا باشد!

و این جشن تنها یک مراسم ساده نبود؛ شاید نمادی باشد از حضور، توجه و مهربانی در دل محروم‌ترین نقاط استان. شاید تلنگری برای همه ما که گاهی می‌توان چند ساعت وقت گذاشت و با حداقل‌ها دل چندین کودک را شاد کرد. روستای آب‌انبار، با تمام محرومیت‌ها، در آن روز رنگی دیگر به خود گرفت؛ جایی که نور حضور، تاریکی امکانات را کنار زد، هرچند برای ساعاتی کوتاه!

کودکان آب‌انبار و کودکان صدها روستای دیگر شبیه آب‌انبار همیشه با چشمانی به زیبایی آلاله‌های الوند و نگاهی منتظر، امید به آینده دارند و شاید خیلی از همین کودکان در روزگاری نه‌چندان دور، بتوانند رویاهای خود را عملی کنند و اگر بستر مناسب برایشان شکل بگیرد بتوانند در حوزه‌های مختلف علمی و اجتماعی یک متخصص تمام عیار شوند.

گاهی یک نگاه ساده ما، گاهی یک اتفاق کوچک و گاهی اندکی توجه بیشتر می‌تواند مسیر زندگی کودکان و نوجوانان این سرزمین را تغییر دهد. حداقل می‌تواند لبخند را بر لبان آنان بنشاند و یا خاطره‌ای را برای آن‌ها رقم بزند که تا سالیان سال با یادآوری آن خاطره؛ اندکی مشعوف شوند.

و شاید این لبخندها، آغازی باشد برای نگاهی دوباره به مدرسه‌هایی که کودکان و نوجوانان در سکوت و با دست‌های خالی، مشغول ساختن آینده‌اند. همین.

مهرداد حمزه 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا